محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2723
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : يكى از مطلعان ما گويد كه ابو بكره روز هفتم ، هنگام طلوع آفتاب بيامد ، بسر پسران زياد را آورده بود و منتظر غروب آفتاب بود كه مهلت به سر رود و خونشان را بريزد . مردم فراهم آمده بودند و چشم به راه داشتند و منتظر ابو بكره بودند كه بيامد ، بر اسب يا استرى بود كه آن را به سختى مىراند و چون بايستاد فرود آمد و جامه خود را تكان داد و تكبير گفت و كسان تكبير گفتند و شتابان بيامد و پيش از آنكه خون پسران زياد ريخته شود به دو رسيد و نامه معاويه را به دو داد كه آزارشان كرد . على بن محمد گويد : بسر بر منبر بصره سخن كرد و ناسزاى على گفت پس از آن گفت : « شما را به خدا هر كه مىداند من راست مىگويم بگويد و هر كه مىداند من دروغ مىگويم بگويد . » ابو بكره گفت : « اى خدا ، ما ترا دروغگو مىدانيم » گويد : بگفت : تا او را خفه كنند ، اما ابو لولوه ضبى بر خاست و خودش را روى ابو بكره انداخت و او را محفوظ داشت و پس از آن ابو بكره صد جريب تيول او كرد . گويد : به ابو بكره گفتند : « منظورت از آن كار چه بود ؟ » گفت : « ما را به خدا قسم بدهد و عمل نكنيم ؟ » گويد : بسر شش ماه در بصره ببود ، آنگاه برفت نمىدانيم كسى را بر نگهبانى آنجا گماشت يا نه ؟ جارود بن ابى سبره گويد : حسن عليه السلام با معاويه صلح كرد و سوى مدينه رفت . معاويه در رجب سال چهل و يكم بسر بن ابى ارطاة را سوى بصره فرستاد ، در آن وقت زياد در فارس حصارى بود . معاويه به زياد نوشت : « مالى از مال خدا پيش تو است و من به خلافت رسيدهام ، هر چه پيش تو هست بده . » زياد به دو نوشت كه چيزى از آن مال پيش من نمانده ، هر چه پيش من بوده به